Hey You - Pink Floyd

ميريم سر وقت آلبوم استثنايی The Wall و آهنگ بسيار زيبای Hey You. يه نکته مهم، اينه که آلبوم The Wall يک آلبوم مفهومی هستش و در حقيقت کليت آلبوم مفهومی يکپارچه داره و شايد درست نباشه يک آهنگ رو جدا از آلبوم بررسی کنيم، اما به هر حال!
آهنگ با تک نوازی محض گيتار آکوستيک ديويد گيلمور شروع ميشه که بعد با بيس بدون پرده که باز هم کار خود گيلمور هست همراه ميشه. اين قسمت شروع بسيار بسيار زيبايی برای آهنگ هستش و برای من که سردی،‌ جدايی، و تنهايی رو تداعی می کنه. بار اولی که اين آهنگ رو شنيدم اين احساس رو پيدا کردم که توی يه جاده برفی توی منطقه ای کاملا خالی از سکنه تک و تنها نشستم... البته دليل اين سردی اول آهنگ رو در حقيقت بايد در کليت آلبوم ديوار جستجو کرد.
به مرور صدای کی برد هم به بيس و گيتار اضافه ميشه و گيلمور می خونه،

Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
?Can you feel me
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
?Can you feel me
Hey you, don’t help them to bury the light
Don’t give in without a fight

آهای!‌ تو که در آن سرما، تنها و پير می شوی،
مرا احساس می کنی؟
آهای!‌ تو که در راهرو ايستاده ای،
پاهايت می خارد و لبخندت محو می شود،
مرا احساس می کنی؟
آهای تو!‌ کمکشان نکن که روشنايی را دفن کنند،
بدون جنگيدن تسليم نشو.

احساس تنهايی شديد!
درامز هم از اين جا اضافه ميشه، و فکر کنم واترزه که از اين جا گيلمور رو همراهی می کنه:

Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
?Would you touch me
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
?Would you touch me
?Hey you, would you help me to carry the stone
Open your heart, I’m coming home

آهای،‌ تو که تک و تنها،
لخت پای تلفن نشسته ای،
مرا لمس می کنی؟
آهای، تو که گوشت را به ديوار چسبانده ای،
منتظری کسی حرفی بزند،
مرا لمس می کنی؟
آهای، تو، کمک می کنی که اين سنگ را به دوش بکشم؟
قلبت را بگشا،‌ دارم به خانه می آيم.

دقيقا احساس يک کسی که از همه جا دور افتاده، احساس می کنه کسی بهش توجه نمی کنه و می خواد به هر نحوی که شده با يکی ارتباط برقرار کنه. ديوار بسيار بلندی دور خودش کشيده و نمی تونه ازش رهايی پيدا کنه، در عين حال که تمام تلاشش اينه که روزنه ای پيدا کنه و بتونه دوباره با ديگران رابطه داشته باشه. منظور از سنگ، احتمالا درد و رنجه. کسی که دردی داره معمولا سعی می کنه با ديگران قسمتش کنه، ولی حالا که کسی رو نداره خودش مجبوره اين سنگ سنگين رو به دوش بکشه و کسی هم نيست که کمکش کنه. جنس اين تنهايی از بقيه تنهايی ها نيست!‌ گاهی انسان تنها ميشه،‌ اما هر لحظه امکانش هست که کسی آدم رو از تنهايی دربياره. اين جا کسی تنها شده و ديگه هيچ اميدی به شکستن اين تنهايی نداره! نکته جالب ديگه نحوه نگاه فرد به ديگرانه!‌ نگاه ما به ديگران در حقيقت بازتاب درونيات خودمونه. وقتی خوشحاليم، همه رو شاد می بينيم... حالا به وضوح با توجه به نحوه نگاه فرد به ديگران، متوجه ميشيم که خود فرد چه حالت هايی داره. اين خود فرد هست که تنهاست و ديگران رو تنها می بينه،‌ منتظره کسی صداش کنه،‌ پای تلفن نشسته و منتظره کسی بهش زنگ بزنه (که هرگز اين اتفاق نمی افته!) و ...

اين قسمت سولوی بسيار زيبا و بسيار معروف گيلمور هستش که بر اين احساس تنهايی دامن می زنه. سولو با دو گيتار اجرا شده،‌ يکی برای آکورد گرفتن و ديگری برای اجرای خود سولو.

و اين قسمت رو که خيلی دوست دارم واترز می خونه:

But it was only fantasy
The wall was too high
As you can see
No matter how he tried
He could not break free
And the worms ate into his brain

اما همه اش خواب و خيال بود،
ديوار، می بينيد که، خيلی بلند بود،
هر چقدر هم که سعی می کرد نمی توانست فرار کند،
و کرم ها به مغزش نفوذ می کردند.

از زاويه ای ديگه جريان رو نگاه می کنيم، کسی به خواسته هاش توجه نشون نميده، يا حتی اصلا کسی صداش رو نمی شنوه، ديواری که کشيده به قدری بلند هست که نمی تونه ازش فرار کنه و همون جا می مونه، در اسير کرم ها...

بعد از اين قسمت صدايی با سينتسايزر نواخته ميشه که دقيقا حس اين قسمت رو ميده، و به نوعی کرم ها رو تداعی می کنه! البته اين صدای کرم ها با تم اوليه آهنگ همراهه.

بند آخر ترانه رو در حقيقت واترز فرياد می زنه!‌ تنها کسی که می تونه اين قسمت رو اين طور اجرا کنه خود واترز هست،

Hey you, standing in the road
Always doing what you’re told
?Can you help me
Hey you, out there beyond the wall
Breaking bottles in the hall
?Can you help me
Hey you, don’t tell me there’s no hope at all
Together we stand, divided we fall

آهای،‌ تو که همیشه گوش به زنگی
تا هر کاری که به تو می گويند انجام دهی،
کمکم می کنی؟
آهای،‌ تو که آن سو پشت ديواری،
بطری ها را در راهرو می شکنی،
کمکم می کنی؟
آهای تو!‌ نگو که ديگر اميدی نيست!
با هم می ايستيم و جدا فرو می افتيم.

يه نکته جالب ديگه! خود فرد هميشه کارهايی رو که بهش می گفتن انجام می داده، و همين باعث شده که ديگه اختياری از خودش نداشته باشه!‌ باز هم اين ويژگيش رو توی فردی ديگه می بينه...
و در آخر هم خودش می دونه که ديگه اميدی نداره، اما نااميدانه دنبای کورسويی از موفقيت می گرده تا شايد بتونه ...